عاشقانه

عاشقانه

مشق تنهایی...

من و تنهایی ام کنار هم با تمام خستگی هامان به غروب عبوس می نگریم! من پرم از نا گفتنی ها...

 

سلام به همه اونایی که عاشقن و عشقو می فهمن

 من این وبلاگ رو به یاد کسی که ...

عشقش تو قلبم واسه ابد زنده ست می سازم

و با تمام وجود تقدیمش می کنم

شاید بتونه انعکاس فریادم بشه ...

امشب بر شانه های دلم

کوله باری سنگینی می کند

کوله باری پر از دلتنگی

دلتنگی های کهنه و تازه

یکی از سالهای ویران سخنی می گوید

دیگری از ماههای خسته و رفته

آن یکی از شب یلداهایی که گذشت

و یکی ٬ از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد

دلم میشکند زیر بار این همه دلتنگی

روحم ولی در پی دلتنگی دیگر

میگریزد از همه دلتنگی ها

با پرهای شکسته

باز سوی آسمان ها می رود

میرود سوی ناشناختنی

شاید این بار در آن اوج

به معبودش رسد...

امشب خیلی دلم گرفته

خسته م از این زندگی از این دنیا از خودم از آدما

نمی دونم آدما از کی اینقدر سنگی شدن انگار هیچ کی تو سینه ش دل نداره

از کی آدما بی وفایی رو یاد گرفتن؟

دیگه دوستی معنایی نداره ٬ عشق یه واژه ی کهنه ی پوسیده ی افسانه ای تو دل کتابای تاریخی شده

تمام دونیارو خیانت و دورنگی و سیاهی گرفته

دیگه کسی جواب خوبی رو با خوبی نمی ده ...

خیلی سخته وقتی دلت گرفته و غم رو شونه های نحیفت سنگینی می کنه

و دلت می خواد با یکی درد دل کنی اما... نتونی با هیچ کس حرف بزنی

خودتو تو این دنیای بی رحم ٬ غریب و تنها می بینی ٬  باید کوله بار غم و دلتنگی و  مشکلاتتو 

تنهایی به دوش بکشی

دیگه از زندگی خسته شدم انگار رسیدم ته خط رسیدم به بن بست

از قضاوتای ناعادلانه خسته شدم

از دوییدن و به هیچ جا نرسیدن ....

تمام دنیا تو شب و سیاهی فرو رفته

یه شب بی ستاره.....

نمی دونم خدا دیگه کجا رفته ؟!!..

 

قلبم امشب از درد غمی به خودش می پیچد

من به دنبال کلامی در ذهن که بگویم چیست این غم

و نمی یابم کلامی

بارها پرسیدم از خود شعر گفتن ها را چه سود

نه کسی می خواند نه کسی می شنود

و اگر هم که شنید

تو بدان عمق کلامت را نمی فهمد....

 

ساعت تاریکی وجودم

 

 

چه سنگین گذشت عصر بارانی ام

گویی نوازش نمی کرد باران صورتم را

و امروز دوباره شکست تکه ای از شکسته های قلبم

در آن گوشه پاییزی....

گریه ام ٬ فریادم ٬ تنها سکوتی بود تا حرفهایم

در بستری از بغض بخوابند..

کاش گفته بودم....

کاش گفته بودم تو روزی بتی بودی که قلبم ستایشت می کرد...

دریغ از گوشه چشمی...که همان بت شکنم کرد

و امروز...بخشایش عذرم مفهومی است بی رنگ

گمشده در اعماق تاریک قلبم....

 

 

 

یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند

حرف راست قصه بود

یکی موند با غصه ها

به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا

با دو رنگی آشنا

اونکه موند دلشو غصه سوزوند

پشتشو دوری شکوند

زیر آوار جفا

دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا

راهی شد تو قصه ها

اون که موند یه قصه ساخت

اما هستی شو باخت

قصه ها به سر رسید

اون به عشقش نرسید

هیشکی خوابشو ندید

گل یادشو نچید

گم شدش تو قصه ها

تنها همين ماند برايم

دستت را كه تكان دادي

رد واژه ها را از ذهنم پاك كردي

و انگشتانم از شعر خالي شد

حالا تمام دارايي ام

سه نقطه چين خيس است

...

توی شهر عاشقا

همه به زخمشون دستمال مي بندن اما من به زخمم دل بستم...

زخمي كه هيچ مرحمي نداره ....

يه روز سرد پاييزي قصه ما تموم شد٬ حالا پاييز شده سر فصل زندگيم..

خواستي براي ابد فراموشت كنم...

هزار بار تو خودم شكستم...چقدر اشك ريختم..براي خودم..

براي تو...براي روزايي كه با هم بوديم...

نمي تونم دلتنگ نباشم...نمي تونم به يادت نباشم

با رفتنت منم مردم...قلبم.. روحم.. احساسم مرد...

نه اميدي ٬ نه آرزويي...

مثل يه گمشده تو شب سرگردونم..

دلم گرفته ٬ يه دريا گريه دارم...

دو سال از رفتنت گذشت.............دلم تو رو تمنا مي كرد

اما تو نموندي......

انگار مردم ....از زندگي دورم....

هيچ چيز خوشحالم نمي كنه.. هيچ چيز خنده دار نيست

من موندمو شبام ٬ شباي دلتنگي... شباي بي قراري..

ديگه باورم شده كه رفتي... ديگه باورم شده كه نيستي...

باورم نمي شد بعد از اون همه سال عشق و خاطره به همين سادگي بري

اما رفتي...

يادگارياتو از بين بردم...عكساي نازتو به باد سپردم..

خواستم فراموشت كنم ....اما........

افسوس قصه مادر بزرگ راست بود..هميشه يكي بود...

يكي..نبود.....

 

كلاغ جان قصه من به سر رسيد...

بيا تو را هم به خانه ات برسانم....

 

 

 

درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد ...

کس جای دراین خانه ویرانه ندارد

دل را به کف هرکه دهم بازپس آرد...

 کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

دربزم جهان جزدل حسرت کش مانیست...

آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را ٬به که گویم...

کارایشی ازعشق کس٬این خانه ندارد

درانجمن عقل فروشان ننهم پای...

دیوانه سرصحبت فرزانه ندارد

تاچند کنی قصه اسکندر ودارا...

ده روزه عمر این همه افسانه ندارد...

 

صدا کن مرا٬ صدای تو خوب است...

دیگر جوان نمی شوم...نه به وعده عشق و نه به وعده چشمان تو ..

دیگر به شوق نمی آیم ..

نه در بازی باد و نه در رقص باران..

نشست روبرویم... همه اش روشنی بود ..

هنوز دایره آب وسعتت می دهد ٬ هنوز رهل صداقت تلاوتت می کند

هنوز معنا داری.. هنوز چشم تماشا داری ...

روبرویم ماند ٬ چقدر نا آگاهانه ... هیچ پای گریزی مرا نمی دزدید ..

چقدر آینه تاریک است...چقدر گم شدم..

چقدر باور باران مرا نباریده است...

چراغ در کف من بود... چگونه گم شدم؟!!

چقدر خالیم از کسی که ستاره می پاشید و سپیده بر می داشت..

آمد و نشست روبروی دلم ... چقدر فاصله دارم...چقدر تاریکم...

با آن نگاه مواج روشن......نگاه تو.......اگر سلام نگویم برای همیشه تاریک

می مانم٬باران رحمت نگاه تو می بارد٬ شایسته این نیست که باران

نگاه تو ببارد و در پیشوازش دل من نبارد!!!

و شایسته این نیست که در باغچه محبت تو دلم را به دامن نریزم...

دلم را نپاشم.......چرا خواب باشم؟

حالا که آمدی ..بمان...اگر نمانی تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟

حالا بیا برویم ... بدویم پای هر پنجره ٬ روی هر دیوار و بر سنگ هر دامنه ٬

خطی از دوستت دارم تنهایی را بر مددمان ساده بنویسیم ......

هنوز هم یک دیدار ساده می تواند سر آغاز پرسه ای غریب در

کوچه باغ باران باشد..غریب آمدی...اما من می شناختمت...

تمام این سالها دلم نشانی تورا از من می گرفت...

تو نشانی من بودی....دلم نشانی تو.....

بیا پرواز اعتماد را تجربه کنیم...

خاموش منشین ٬ پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگو..

از عشق چیزی بگو....بگو...

صدای تو خوب است....!!!

 

 

 

 

 


 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزان پرسید:

یک راه غیر تکراری برای بیان عشق خود بگویید

و هر یک از دانش آموزان پیشنهادی دادند : " عده ای از دانش آموزان دادن گل و هدیه

 و گفتن حرف های محبت آمیز را راه بیان عشق عنوان کردند و عده ای دیگر گذشت

و تحمل مشکلات را در کنار هم ٬ و با هم لذت بردن از همه چیز های خوب را راه بیان

عشق دانستند".

در این بین پسری بر خواست و قبل از اینکه شیوه دلخواه خود برای بیان عشق را

بگوید ٬داستان کوتاهی تعریف کرد:

 بقیه در ادامه مطلب

 

 

 


ادامه مطلب
 

 

 از تنهایی شکوه می کنم

اما

تمنای حضور هیچ کس را به گدایی ننشسته ام

که حرمت تنهایی مرا

حضور ساده ی هیچ کس نخواهد شکست!

از تنهایی ملولم

اما تویی را می خواهم که

از فرسنگ ها فاصله هم صدای تپیدن قلبم را می شنوی

تنهایی ام را پر کن

آنگونه که حتی وقتی نیستی تنها نباشم

تنهایی ام را پر کن

آنگونه که حتی با رفتنت جایت کنارم خالی نماند

تنهایی م را پر کن!


شبی غمگین ، شبی بارانی وسرد.. مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت: تنهایی ، غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست..

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد

 

 

خسته ام از اين زمونه خسته از دنياي نامرد

خسته از بازي هر روز خسته از حرفهاي پردرد

خسته از شعر نگفته يك بغل حرف تو سينه

حرفامو هميشه خوردم انگاري قسمت همينه

خسته از آواز و فرياد حسرت زخمه رو گيتار

زل زدن به قاب عكست قابي خالي روي ديوار

خسته از سوختن و ساختن مثل پروانه بي شمع

چون غريبه گنگ و ساكت تنها موندن توي يك جمع

خسته از گريه ي هر شب گريه هايي بي سرانجام

بغضي سنگين توي سينه هق هقي ساكت و آرام

خسته از دوري عشقت تو كه پاكي و پراحساس

پيشكش هرم نگاهت يك سبد پرازگل ياس

خسته از نبودن تو اي تو بهترين ترانه

مي پرستمت عزيزم هر شب وروزعاشقانه

 

بغض هم برای خودش رویایی داشت..

دلش می خواست لبخند بزند...

نمی توانست...

از همان نزدیکی بوی باران را حس کرد

بغض ترک خورد...

و نم نم بارید.....

 

 

 

 

دل من پر اندوه همچو سنگی خاک روح

من پر شده از تنهایی همچو مرغی غمگین در نهانخانه یک شاخه خشک

دست هایم خالی است....

خالی از حجم نوازش گر عشق...

خالی از وسعت با هم بودن...

در کنار تو پر آواز شدن٬ در کنار تو همراز شدن٬ با تو دمساز شدن...

با تو آغاز سخن از همه چیز و همه کس...

با تو ماندن ٬ بودن٬ آرزوی دل تنهای من است..

لیک با این همه امید دراز..

دست هایم خالی است..

می خوام از دلم بگم از حرفایی که هیچ وقت به کسی نگفتم

می خوام از کسی بگم که یه روز همه کسم بود

اما رفت و تو این دنیای لعنتی بی کسم کرد

رفت که واسه همیشه تنها بمونم

رفت پی زندگیش و با رفتنش زندگیمو با خودش برد

هیچ وقت نفهمید همه زندگیمه

و من برای همیشه خاموش شدم بی نور و بی صدا بدون هیچ امیدی..

دیگه هیچی خوشحالم نمی کنه

نه دل خوشی دارم نه چیزی٬ سردم ٬خالی ام ..تنهام...

دلگیرم از این دنیای بی رحم از این همه نا مهربونی

از سنگدلی آدما٬ از بدی روزگار

دلم می خواد فریاد بزنم و گلایه کنم اما..

دریغ که این فریاد به جایی نمی رسه و گوش شنوایی نیست

انگار محکومم همراه دنیا برم به جایی که نمی دونم کجاست!!

فقط می رم که رفته باشم!!..

کاش یه روز از این کابوس تلخ بیدار شم

وببینم همه چی فقط یه خواب بوده یه رویای سیاه....

 

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 7:17  توسط کیوان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:30  توسط کیوان  | 

 

شبحی چند شبی است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

یک نفرساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگیش

یک نفرسبزچنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زداز احساس خداتا دل خویش

آی بی رنگتر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه تصویر تو نیست؟

اگراین حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرارنگ تو وآینه این طور یکی است؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفباکه همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت آینه پیدا شده است
وتماشاگر این خیل تماشا شده است

 

 

تو را دوست دارم
تو را تا عبوری عاشقانه به سمت کوی دلها دوست دارم

تو را مانند آوازی پر از شور به روی باغ لبها دوست دارم

برای طاق ابروی کمندت تو را تا طاق کسری دوست دارم

تو را ای غائب پیوسته حاضر تو را هر لحظه هرجا دوست دارم


 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیا رو بدی ، فقط یه بار نیگاش کنی

به خا طرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی ، حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته ، حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته ،عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی

خیلی چیزا رو می شکنی تا دل اونو نشکنی

حاضری که بگذری از دوستای امروزوقدیم

اما صداشوبشنوی شب از میون دو تا سیم

حاضری قلب تو باشه پیش چشای اون گرو

فقط خدا نکرده اون یه وقت بهت نگه برو

حاضری هر چی دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابتو حسابی از مردم شهر جدا کنی

وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری

تولد دوبارته اسمشو وقتی می بری

حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره

حتی یه ذره گرد و خاک تو معبد چشاش نره

حاضری مسخرت کنن تمام آدمای شهر

اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر

حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی

بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی

وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری

دیگه به چشمت نمیاد اگه که ثروتی داری

حاضری هر چی بشنوی حتی اگه سرزنشه

به خاطر اون کسی که خیلی برات با ارزشه

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

حاضری هر چی گل داریم ،دونه به دونه بشمری

بسوزی از تب نگاش، اسمشو وقتی میاری

حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی

پشت سرت هرچی میگن چیزی نگی، گوش بکنی

حاضری هر چی که داری بیان و از تو بگیرن

پرنده های شهرتون دونه دونه بمیرن

حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نمی ده دیگه ترس

وقتی کسی رو دوست داری،صاحب کلی ثروتی

نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی داری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:18  توسط کیوان  | 

 

سرنوشت انسان

نام : انسان

نام خانوادگی: آدمیزاد

نام پدر : آدم

نام مادر : حوا

ساکن : کهکشان راه شیری- منظومه شمسی - زمین

لقب : اشرف مخلوقات

نژاد: خاکی

صادره از : دنیا

مقصد : آخرت

ساعت حرکت پرواز: هر وقت خدا بخواهد

مکان : بهشت اگر نشد جهنم

وسایل مورد نیاز: دو متر پارچه سفید- عمل نیک- انجام واجبات- امر به معروف و نهی از منکر- دعای والدین و مومنین- نماز اول وقت- ولایت ائمه اهار(سلام الله علیهم) اعمال صالح و تقوا

توجه : از آوردن بار اضافه از قبیل : حق الناس ، غیبت ، دروغ و ... جدا خودداری نمایید

خواهشمند است جهت رفاه حال خود خمس وزکات را قبل از پرواز پرداخت نمایید

ضمنا از آوردن ثروت ، مقام ، ماشین ، حتی داخل فرود گاه خودداری نمایید

حتما قبل از حرکت به بستگان خود توضیح دهید تا از آوردن دسته گلهای سنگین ، سنگ قبر گران تجملاتی ونیز مراسمهای پرخرج خودداری کنند

جهت یادگاری اموال خود را قبل پرواز برای فرزندان خود مشخص کنید

برای کسب اطلاعات بیشتر به قرآن و سنت پیامبر (ص ) مراجعه نمایید

در صورتیکه قبل از پرواز به مشکلی بر خوردید با شماره های زیر تماس حاصل نمایید

الف) سوره بقره آیه 186 - ب) سوره نسا آیه 45- ج) سوره توبه آیه 119 - د) سوره اعراف آیه 55

 

با تشکر

سرپرست کاروان : جناب حضرت عزرائیل

تهیه و تنظیم : سر نوشت الهی

به یاد تنهاییم

خوشا آن شب که شبتابش تو باشی ؛


خوشا آن مه که مهتابش تو باشی ؛


خوشا آن گل که گلدانش تو باشی ؛


خوشا آن می که ساقیّش تو باشی ؛


خوشا آن بت کده که بت در آن تو باشی ؛


خوشا آن گل که گلزارش تو باشی ؛


خوشا یاری که یارانش تو باشی ؛


خوشا آن قطره که دریایش تو باشی ؛


خوشا آن شب که شب بویش تو باشی ؛


خوشا بوسه که لبدارش تو باشی ؛

.

.

.


خوشا عیشی که عیّاشش تو باشی ؛


خوشا آن شب که شبدارش تو باشی ؛


خوشا صیدی که صیّادش تو باشی ؛


خوشا آن در که مفتاحش تو باشی ؛


خوشا آن سر که سردارش تو باشی ؛


خوشا عشقی که شیدایش تو باشی ؛


خوشا بلبل که آن نرگس تو باشی ؛


خوشا آهی که اندوهش تو باشی ؛


خوشا نوری که خورشیدش تو باشی ؛


خوشا ابری که بارانش تو باشی ؛


خوشا عبدی که معبودش تو باشی ؛


خوشا قبله که محرابش تو باشی ؛


خوشا رازی که آن محرم  تو باشی ؛


خوشا نظمی که منظومش تو باشی ؛


خوشا تیری که منظورش تو باشی ؛


خوشا فعلی که مفعولش تو باشی ؛


خوشا نقشی که نقاشش تو باشی ؛


خوشا شهری که مشهورش تو باشی ؛


خوشا شهری که پاشایش تو باشی ؛


خوشا خلقی که محبوبش تو باشی ؛


خوشا علمی که معلومش تو باشی ؛


خوشا دامی که آهویش تو باشی ؛


خوشا حبسی که محبوسش تو باشی ؛


خوشا آتش که آن هرمش تو باشی ؛


خوشا مجنون که آن لیلی تو باشی ؛


خوشا فکری که افکارش تو باشی ؛


خوشا شأ نی که شایانش تو باشی ؛


خوشا عیبی که مستورش تو باشی ؛


خوشا آن خم که رخدارش تو باشی ؛


خوشا سامان که اربابش تو هستی

دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...

همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...

ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...

یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!

به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...

اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم... 

خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟

مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...

چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...

 بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...

راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم  حرف دلم رو بهش بزنم...

ولی افسوس...

چشمم رو که باز کردم اون نبود...

اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم

 

زیر درخت ارزو


می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه
من باشم و تو باشی یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی
امشب می خوام برای تو یه فال حاقظ بگیرم
اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم
برای خوشبخت شدت خدا خدا خدا کنم

دوستت دارم

karim-z

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم برانی دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن ............................

چه حاصل از وفا کردن ..............................

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

باز هم می گویم دوستت

دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:16  توسط کیوان  | 

 

داستان زیبای عشق واقعی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد
.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد
.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود
.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد
.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد
.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید
.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد
.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت
.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

 

عکس عاشقانه فشن دختر و پسر در ادامه مطلب

_________________________________________________________
______________________8888______8888_____________________
______________________8888______8888_____________________
_____888___888___888__8888______8888____888______________
_____888888888888888888888______88888888888______________
_________________________________________________________
_________________________________________________________
____________________888888_________8888888_______________
__________________888____888______888___888______________
__________________888____888______888___888______________
__________________888____888______888___888______________
____________________888888_________8888888_______________
__________________888_____________888___888______________
__________________888_____________888___888______________
__________________888_____________888___888______________
____________________888888_________8888888_______________
_________________________________________________________
_________________________________________________________
___________________888________88_________________________
___________________888__________88_______________________
___________________888____________88_____________________
____88_____________888_______888_________________________
__88__88____888____888__88___888_________________________
____88__88888888888888___88__8888888888888888888888888___
______________88___________88____________________________
_________________________________________________________

جلوی ایینه نری اینه خجالت میکشه

ماه اگه تورو ببینه کلی منت میکشه

پیش گلدونا نری به چشمات عادت میکنن

همین الانم دارن به من حسادت میکنن

نرو بیرون از خونه ادما عاشققت میشن

نمیدونن چقدر راهه تا لایقت بشن

دیگه دوست پیدا نکن یه وقت منو گم میکنی

بعد میگم شاید داری بهم ترحم میکنی

به کسی نگاه نکن ادما طاقت ندارن

عاشق چشات میشن اما محبت ندارن

هر کی گفت دوستت داره یه وقت تو باور نکنی

هرچیی کاشتم توی این سالا تو پرپر نکنی

تو مسیر زندگی یه وقتی تنهام نذاری

نرسیدم به نگاه عاشقت جام نذاری

تو به باغچه اب نده امشب شاید گل بکنه

فردا که نیستی نمیتونه تحمل بکنه

ادما از منو حرفام تورو سیرت نکنن

برق چشمای قشنگ یه وقت اسیرت نکنن

هر کی عاشق بشه هیچ وقت مثه من نمیشه

قلبارو تا نشکافن تکلیفا معلوم نمیشه

اگر از من کسی رو دیدی که مهربونتره

اسمشو که میاری برق از نگاهت میپره

دلتو بهش بده اگه دیدی عاشق تره

ولی خسته که شدی بیا....

دلم منتظر.......

کوهو میذارم رو دوشم

رخت هر جنگو میپوشم

موجو از دریا میگیرم

شیره ی سنگو میدوشم

میارم ماهو تو خونه

میگیرم بادو نشونه

همه ی خاکه زمینو

میشمارم دونه به دونه

اگه چشمات بگن اره....

هیچ کدوم کاری نداره!

دنیارو کولم میگیرم

روزی صد دفعه میمیرم

میکنم ستاره هارو

جلوی چشات میگیرم

چشات حرمت زمینه

یه قشنگه نازنینه

تو اگه میخوای نذارم

هیچکسی تورو ببینه

اگه چشمات بگن اره

هیچ کدوم کاری نداره....

چشمه ماهو در میارم

یه نوردبوم میذارم

عکس چشماتو میگیرم

جای چشم اون میذارم

افتابو ورش میدارم

واسه چشمات در میذارم

از چشام ایینه میسازم

باخودم برات میارم

اگه چشمات بگن اره.....

هیچ کدوم کاری نداره

 

دلم برات تنگه........نمیدونی چقدر....

 

ادامه مطب ۳تا عکس هست ببینین

بچه ها به این سوالا جواب بدین ... لطفا جواباتون رو برای من بنویسید...

در اخر هم به جواب ها نگاه کنید...

سوال یک
شما به طرف خانه ی کسی که دوستش دارید می روید
دو راه برای رسیدن به آنجا وجود دارد
یکی کوتاه و مستقیم است که شمارا سریع به مقصد میرساند و خسته کننده است
اما راه دوم به طور قابل ملاحظه ای طولانی تر است ولی پر از منظر زیبا و جالب
حال شما کدام راه را برای رسیدن به خانه محبوبتان انتخاب میکنید؟؟

راه کوتاه یا بلند؟

سوال دو

در راه دو بوته گل رز میبینید
یکی پر از رزهای قرمز و دیگری پر از رزهای سفید
شما تصمیم میگیرید که بیست شاخه از رزها را برای او بچینید
چند تا را سفید و چند تا را قرمز انتخاب میکنید؟

(شما میتونید یا همه را یک رنگ انتخاب کنید یا از ترکیب دو رنگ)

سوال سه
بالا خره شما به خانه او می رسید.
یکی از افراد خانواده در را بر روی شما باز میکند
شما میتوانید از آنها بخواهید که دوست شما را صدا بزند
یا اینکه خوتان او را خبر میکنید
حالا چیکار میکنید؟


سوال چهارم

شما وارد منزل شده به اتاق او میروید
ولی کسی آنجا نیست پس تصمیم میگیرید که رزها را همان جا بگذارید.
ترجیح میدهید آنها را لب پنجره بگذارید یا روی تخت؟؟

سوال پنجم

شب می شود شما او هر کدام در اطاق های جدا گانه ای میخوابید
صبح زمانی که بیدار میشوید به اطاق او میروید
به نظر شما وقتی که به آنجا بروید او خواب است یا بیدار؟؟


آخرین سوال

وقت برگشتن به خانه است
آیا راه کوتاه و ساده را انتخاب میکنید یا ترجیح میدهید از راه طولانی و جالب تر بروید؟

پاسخ ها

۱. راه نمایانگر حالت عاشق شدن شماست. اگر راه کوتاه را انتخاب کنید، یعنی اینکه خیلی زود و به آسانی عاشق می شوید. اگر راه طولانی را انتخاب کنید، شما برای خودتان زندگی می کنید و زود در دام عشق گرفتار نمی شوید.

2. شمارش تعداد گل های قرمز نمایانگر میزان دَهِش شما در رابطه تان است، و تعداد گل های سفید نمایانگر توقعات شما از طرف مقابل است. اگر 18 شاخه گل قرمز و 2 شاخه گل سفید انتخاب کنید، یعنی در رابطه دهش دارید و درعوض فقط توقع دارید.

3. این سوال نمایانگر رفتار شما در برخورد با مشکلاتی است که در رابطه تان پیش می آید. اگر از اعضای خانواده می خواستید که دوستتان را صدا کند، یعنی فردی هستید که از ایجاد مشکلات در رابطه احتراز می کنید و درصورت وقوع مشکل، امیدوارید که به خودی خود حل شود. اما اگر خودتان برای صدا کردن دوستتان می روید، یعنی فردی رک و راست تر هستید و برای حل مشکلات فوراً اقدام می کنید.

4. محلی که برای گذاشتن گل ها انتخاب میکنید، نمایانگر میزان علاقه ی شما برای ملاقات کردن دوست پسر/دوست دخترتان است. اگر گل ها را روی تختخوابش بگذارید یعنی دوست دارید او را زود به زود ببینید. اما اگر آنها را روی طاقچه ی پنجره بگذارید یعنی دوست ندارید او را مداوماً یا زیاد ملاقات کنید.

5. این سوال نمایانگر نگرش شما به شخصیت طرف مقابلتان است. اگر ببینید که خواب است، شخصیت دوست پسر/دوست دخترتان را می پسندید و او را همانطور که هست دوست دارید. اما اگر ببینید که بیدار است، شما می خواهید که دوستتان برای شما تغییر کند.

6. راه برگشت به خانه نمایانگر این است که چه مدت در رابطه ی عشقیتان می مانید. اگر راه کوتاه را انتخاب کنید، یعنی خیلی ساده و زود از کسی دل می کنید و رابطه تان را بر هم می زنید. اما اگر راه طولانی تر را انتخاب کنید، طولانی تر در رابطه هایتان میمانید...

نام:گمنام

نام خانوادگی:سرگردان

نام پدر:رنج

نام مادر:فرشته ی غم

تاریخ تولد:28 تیر

شماره شناسنامه:نامعلوم

محل تولد:محراب غم

محل صدور:دنیای فراموش شدگان

ادرس محل سکونت:خیابان بی وفایی-چهارراه تنهایی-کوچه غربت-پلاک اشک

ساکن:شهر غم

جرم:عاشقی

مجازات:تنهایی

تنها آرزو:مرگ

تاریخ وفات:خدا می داند

 

 

دوست دارم هنگام مردنم پارچه سیاهی به تنم بپوشانند تا همه بفهمند که من چقدر سیاه بخت بودم.

 

و دستانم را از سینه بیرون بیاورند تا بدانند در این دنیا چیزی با خود نبرده ام.

 

و قلبم را بشکافند تا همه بدانند کلمه ای دوستت دارم در آن نمایان است.

 

و چشمانم را باز کنند تا همه بدانند چقدر چشم به راه تو بوده ام.

 

و همه بدانند که سختی بت با تو داشته ام و جوانی ناکام از دنیا رفته و تکه یخایی بر بالین مزارم بگذارند

 

تا با اشعه ی خورشید ذوب گردد تا که به جای محبوب دلم گریه کند.




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:14  توسط کیوان  | 

فردوسی


خوشا آنکس که اصلا" زن نداره 
بلای خانگی بر تن نداره
هزاران زن فدای موی یک مرد
فدای گوشه ابروی یک مرد
 
نمی دانم خدا بر جنس ماده
چرا مهرووفا اصلا" نداده
 
الهی غرق ماتم باشی ای زن
همیشه همدم غم باشی ای زن
 
که گفته زن شریک عمر مرده
مگر زن میکند تخم دو زرده
 
زن  ار باشد چو حوری نزد بنده
بود بدتر ز هر مار گزنده

 
********
تقدیم به تمام مردان مظلوم عالم

مـــشــــاعـــره نا تمام!

 

خانم ناهید نوری :

به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید

پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی:

به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !

 

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..
و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم

تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:12  توسط کیوان  | 

 
 

 به نام سر فصل همه ي نامه ها كه انهايي كه نوشته شدند وچه انهايي كه سپيد ماندند تا كاغذ ها سياه نشوند.

يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين.....به علامت جواب هايي كه هرگز ندادي ويك دقيقه سكوت . به احترام تمام لحظه هايي كه در

 
 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،..

مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : – بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام …
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،

- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس …
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس … آی مردم …
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال …
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ….
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده …
- برین کنار .. دس بهش نزنین …
- گداس؟
- چه خونی ازش میره …
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و … بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود … تاریک .
………
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

انتظار پاسخ تو مردند.

.......سلام. پرچم كمك داور سرنوشت مدت هاست به علامت در آفسايد ماندنشادي هايم بالاست.

نتيجه ي سرنوشت من و زمستان با هم به تساوي كشيده شد در حقيقت بازي به نفع تو تمام شد.تقدير قانون گل نهايي را منحل كردتا مبادا با گل لبخندت دروازه ي سكوت مرا بشكني.سرنوشت حتي ثانيه اي وقت اضافي براي باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نكرد.قلب من بيشترين گل را از تو خورد.تو دروازه ي قلبم را با مهارتي عجيب گشودي وترجيح دادي كه دروازه ي سكوتم همچنان بسته بماند.شنيدم كه تكل از پشت كارت قرمز دارد.نمي دانم ان زماني كه سرنوشت به تنها بخش باقي مانده از آرزوهايمن پشت پا زد داورها كجا بودند؟ هيچ كس حتي كارت زرد نشانش ندادچرا هيچ داوري خطاهاي سرنوشت را نمي بيند.سكوت تو خطاي مسلمي است كه پنالتي داردغمت ارزوهيم را درو كرد . مدت هاست كه تو دفاع آخر يا همان عقلمرا به شدت مصدوم كرده اي. ياد تو دايم با ضربه هاي آزاد درست در كنار دروازه هاي قلبم آتش به جانم مي زند . حقا كه....دروازهي خود را بستي و نقطه ي ضعف دل رسواي مرا يافتي.قضيه يك كرنر ساده نيست تو از همه طرف به من گل زدي .درد دلهايم را به اوت نزن. به خدا اين ها شوت هاي هوايي يك نفس نيستند.

ضد حمله هم نيستندكه دفعشان كني زيباي من نگزارفراق تو در همين بازي نخست از دور شركت كنندگان در مسابقه ي زندگي جام پي كار حذفم كند تو چه اسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته ي آخر دلواپسي فرستادي من فقط از تو گل خوردم حالا كه دركم مي كني با مهربانيت برايم از تقديرآوانتاز بگير.ياد تو در بين نود دقيقه صبوري وتحمل هم رهايم نمي كند.تو را به خدا تجديد نظر كن.تو ديگر كارت قرمز نشانم نده.كسي كه خودش يك كارت زرد ندارد آن قدر مهربان است كه گمان نمي كنم به كسي كه خطايش تنها ديوانگي اوست قرمز نشان دهد.محرومم نكن بگذار تماشايت كنمتا زندگي كنم.من با ديدار تو زمين دنيا و توپ تقدير را خواهم بوسيدوبا افتخار به عنوان پيش كسوتي در عشق براي هميشه با جام زندگي خداحافظي خوهم كرد

در اخر از سهراب نيم اجازه اي گرفته برايت مي نويسم:

((تا تو هستي زندگي بايد كرد)) 

 

ادامه مطلب رو حتما سر بزنید عکس های خوشگل از جام جهانیه حتما سر بزنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:11  توسط کیوان  | 

 

من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي ز آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم
پس هستم
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!

اشعار زیبای استاد مرحوم حسسن پناهی

عکس های مرحوم حسین پناهی

 

 

فووووووووت ….
فوووووووت …..
فووووووووت …
فوووووووت ….
بیا شعما رو فوت کن !!!
تولدت مبارک !!!

چه لطیف است حس آغازی دوباره،و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز…
روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:10  توسط کیوان  | 

بهشت هیچ است


دربرابر گام برداشتن در كنار تو


در شبی زیبا زیر نور ماه


دلی نازك و پرز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.

 


 

راستی ادامه مطلب هم عکس های خوشگلی گذاشتم حتما ببین از دست ندی ها؟؟؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:9  توسط کیوان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 6:9  توسط کیوان  | 

 

Mojri 01.jpg

 

دختر ها:

۱- توی ماهیتابه روغن میریزن.

۲-اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنند

۳-تخم مرغ ها رو میشکنند و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن.

۴-چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنند.

پسرها:

۱-توی کابینت های بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن...

۲-چند تا فحش میدن

۳- توی کابینت های پایینی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره

پیداش میکنن ...

۴-چند تا فحش  میدن.

۵-ماهیتابه رو روی اجاق میندازن

۶-توی ماهیتابه روغن میریزن

۷-توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

۸-یه دونه تخم مرغ پیدا میکنند

۹- چند تا فحش میدن

۱۰-دنبال کبریت میگردن

۱۱-با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو

 بر میداره

۱۲-ماهیتابه رو میشورن(بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد)(!)

۱۳-ماهیتابه رو روی گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن...

۱۴-تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو

با دستمال پاک میکنن...

۱۵- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

۱۶-میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

۱۷- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو تا آخر زیاد میکنن

۱۸-روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن میریزن

۱۹-تخم مرغ ها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

۲۰-دنبال نمکدون میگردن

۲۱- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

۲۲-دنبال کیسه ی نمک میگردن و بالاخره پیداش میکنن

۲۳-نمکدون رو پر از نمک میکنن

۲۴-صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزین

۲۵-نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

۲۶-بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

۲۷-چند تا فحش میدن و تخم مرغ های

 

سوخته رو توی سطل میریزن

۲۸-توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

۲۹-با چنگال فلزی تخم مرغ ها رو هم میزنن

۳۰-صدای گل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

۳۱-سریع بر میگردن توی آشپزخونه

۳۲-تخم مرغهایی که با ذرات تفلن کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو

توی سطل میریزن

۳۳- ماهیتابه رو میندازن توی سینک

۳۴-دنبال ظروف مسی میگردن

۳۵-قابلمه ی مسی رو روی اجاق میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

۳۶- چند دقیقه به تخم مرغ ها زل میزنن

۳۷-یاد نمک میفتن و میرن نمک دون رو از کنار تلویزیون بر میدارن

۳۸-چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

۳۹-یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه...

۴۰-روی باقیمانده ی تخم مرغی که توی آشپزخونه پهن شده بود لیز

میخورن

۴۱-چند تا فحش میدن و بلند میشن

۴۲-نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

۴۳-قابلمه رو بر میدارن و بلافاصله ولش میکنن

۴۴-چند تا فحش میدن و انگشتاشون که

 

سوخته رو زیر آب میگیرن

۴۵-به سمت قابلمه میرن و با کمال عصبانیت یه لگد بهش میزنن

۴۶-چند تا فحش میدن و انگشتای پاشونو که درد گرفته میگیرن و لی لی کنان اینور اونور میرن

۴۷-همین لحظه پاشون میره روی نیمروهایی که روی زمین پهن شدن و با نشیمنگاهشون زمین میخورن

۴۸-چند  تا فحش میدن

۴۹-به دستشویی میرن و بعد از چند ماه پاهاشون رو میشورن.

۵۰- با یه تی تمام کثافت کاری ها رو زیر یه کابینت هل میدن ( بالاخره

مامانه پیداش میشه که تمیزشون کنه)(!)

۵۲-میان از در اشپزخونه بیرون برن که پاشون میگیره به همون دیگ مسی و

و باکله میرن تو دیوار

۵۳ـچندتا فحش میدن

۵۴-با عصبانیت دیگ مس رو بر میدارن و از پنجره پرتش میکنن بیرون...

۵۵-صدای یه آخ بلند مياد و صاحب صدا فحش رو ميگيره بهشون اونها هم

هرچي فحش بلدن رو ميكشن به هيكل طرف

۵۶-صداي زنگ در مياد به طرف در ميرن و در رو باز ميكنن.ميبينن يكي هم هيكل رضازاده جلوشون ايستاده و بغل سرش هم يه برامدگي بزرگ چشمك ميزنه...

۵۷-بي خيال نيمرو و هر چي كه هست ميشن و ترجيح ميدن يه چرت

 بخوابن ولي با وجود بادمجون گنده اي كه زير چشمشونه  اين كار خيلي

سخته ...

۵۸-چند تا فحش ميدن

۵۹-به صداي بادي كه توي گوششون ميپيچه توجه نميكنن و ميخوان بخوابن

۶۰- بعد از يه ربع احساس ميكنن بوي گاز توي خونه پيچيده ...

۶۱-چند تا فحش ميدن بلند ميشن و ميرن به آشپزخونه و چراغ رو روشن ميكنن

۶۲- قبل از اينكه چراغ جرقه بزنه فقط ميتونن فحش بدن و يادشون بياد كه گاز رو خاموش نكرده بودن

چون خونه منفجر ميشه و اونا به ملكوت اعلی ميپيوندند ديگه نميتونن چند تا

فحش بدن و حسرت به دلشون ميمونه...

شاد باشین دخترا و تا میتونین به این اوسکلها بخندین

 

دختر ها:

۱- توی ماهیتابه روغن میریزن.

۲-اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنند

۳-تخم مرغ ها رو میشکنند و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن.

۴-چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنند.

پسرها:

۱-توی کابینت های بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن...

۲-چند تا فحش میدن

۳- توی کابینت های پایینی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره

پیداش میکنن ...

۴-چند تا فحش  میدن.

۵-ماهیتابه رو روی اجاق میندازن

۶-توی ماهیتابه روغن میریزن

۷-توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

۸-یه دونه تخم مرغ پیدا میکنند

۹- چند تا فحش میدن

۱۰-دنبال کبریت میگردن

۱۱-با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو

 بر میداره

۱۲-ماهیتابه رو میشورن(بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد)(!)

۱۳-ماهیتابه رو روی گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن...

۱۴-تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو

با دستمال پاک میکنن...

۱۵- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

۱۶-میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

۱۷- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو تا آخر زیاد میکنن

۱۸-روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن میریزن

۱۹-تخم مرغ ها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

۲۰-دنبال نمکدون میگردن

۲۱- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

۲۲-دنبال کیسه ی نمک میگردن و بالاخره پیداش میکنن

۲۳-نمکدون رو پر از نمک میکنن

۲۴-صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزین

۲۵-نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

۲۶-بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

۲۷-چند تا فحش میدن و تخم مرغ های

 

سوخته رو توی سطل میریزن

۲۸-توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

۲۹-با چنگال فلزی تخم مرغ ها رو هم میزنن

۳۰-صدای گل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

۳۱-سریع بر میگردن توی آشپزخونه

۳۲-تخم مرغهایی که با ذرات تفلن کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو

توی سطل میریزن

۳۳- ماهیتابه رو میندازن توی سینک

۳۴-دنبال ظروف مسی میگردن

۳۵-قابلمه ی مسی رو روی اجاق میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

۳۶- چند دقیقه به تخم مرغ ها زل میزنن

۳۷-یاد نمک میفتن و میرن نمک دون رو از کنار تلویزیون بر میدارن

۳۸-چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

۳۹-یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه...

۴۰-روی باقیمانده ی تخم مرغی که توی آشپزخونه پهن شده بود لیز

میخورن

۴۱-چند تا فحش میدن و بلند میشن

۴۲-نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

۴۳-قابلمه رو بر میدارن و بلافاصله ولش میکنن

۴۴-چند تا فحش میدن و انگشتاشون که

 

سوخته رو زیر آب میگیرن

۴۵-به سمت قابلمه میرن و با کمال عصبانیت یه لگد بهش میزنن

۴۶-چند تا فحش میدن و انگشتای پاشونو که درد گرفته میگیرن و لی لی کنان اینور اونور میرن

۴۷-همین لحظه پاشون میره روی نیمروهایی که روی زمین پهن شدن و با نشیمنگاهشون زمین میخورن

۴۸-چند  تا فحش میدن

۴۹-به دستشویی میرن و بعد از چند ماه پاهاشون رو میشورن.

۵۰- با یه تی تمام کثافت کاری ها رو زیر یه کابینت هل میدن ( بالاخره

مامانه پیداش میشه که تمیزشون کنه)(!)

۵۲-میان از در اشپزخونه بیرون برن که پاشون میگیره به همون دیگ مسی و

و باکله میرن تو دیوار

۵۳ـچندتا فحش میدن

۵۴-با عصبانیت دیگ مس رو بر میدارن و از پنجره پرتش میکنن بیرون...

۵۵-صدای یه آخ بلند مياد و صاحب صدا فحش رو ميگيره بهشون اونها هم

هرچي فحش بلدن رو ميكشن به هيكل طرف

۵۶-صداي زنگ در مياد به طرف در ميرن و در رو باز ميكنن.ميبينن يكي هم هيكل رضازاده جلوشون ايستاده و بغل سرش هم يه برامدگي بزرگ چشمك ميزنه...

۵۷-بي خيال نيمرو و هر چي كه هست ميشن و ترجيح ميدن يه چرت

 بخوابن ولي با وجود بادمجون گنده اي كه زير چشمشونه  اين كار خيلي

سخته ...

۵۸-چند تا فحش ميدن

۵۹-به صداي بادي كه توي گوششون ميپيچه توجه نميكنن و ميخوان بخوابن

۶۰- بعد از يه ربع احساس ميكنن بوي گاز توي خونه پيچيده ...

۶۱-چند تا فحش ميدن بلند ميشن و ميرن به آشپزخونه و چراغ رو روشن ميكنن

۶۲- قبل از اينكه چراغ جرقه بزنه فقط ميتونن فحش بدن و يادشون بياد كه گاز رو خاموش نكرده بودن

چون خونه منفجر ميشه و اونا به ملكوت اعلی ميپيوندند ديگه نميتونن چند تا

فحش بدن و حسرت به دلشون ميمونه...

شاد باشین دخترا و تا میتونین به این اوسکلها بخندین

 

دختر ها:

۱- توی ماهیتابه روغن میریزن.

۲-اجاق گاز زیر ماهیتابه رو روشن میکنند

۳-تخم مرغ ها رو میشکنند و همراه نمک توی ماهیتابه میریزن.

۴-چند دقیقه بعد نیمروی آماده رو نوش جان میکنند.

پسرها:

۱-توی کابینت های بالایی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن...

۲-چند تا فحش میدن

۳- توی کابینت های پایینی آشپزخونه دنبال ماهیتابه میگردن و بالاخره

پیداش میکنن ...

۴-چند تا فحش  میدن.

۵-ماهیتابه رو روی اجاق میندازن

۶-توی ماهیتابه روغن میریزن

۷-توی یخچال دنبال تخم مرغ میگردن

۸-یه دونه تخم مرغ پیدا میکنند

۹- چند تا فحش میدن

۱۰-دنبال کبریت میگردن

۱۱-با فندک اجاق گاز رو روشن میکنن و بوی سرکه همراه دود آشپزخونه رو

 بر میداره

۱۲-ماهیتابه رو میشورن(بگو چرا روغنش بوی ترشی میداد)(!)

۱۳-ماهیتابه رو روی گاز میذارن و توش روغن واقعی میریزن...

۱۴-تخم مرغی که از روی کابینت سر خورده و کف آشپزخونه پهن شده رو

با دستمال پاک میکنن...

۱۵- چند تا فحش میدن و لباس میپوشن

۱۶-میرن سراغ بقالی سر کوچه و ۲۰ تا تخم مرغ میخرن و برمیگردن

۱۷- تلویزیون رو روشن میکنن و صداش رو تا آخر زیاد میکنن

۱۸-روغن سوخته رو میریزن توی سطل و دوباره روغن میریزن

۱۹-تخم مرغ ها رو میشکنن و توی ماهیتابه میریزن

۲۰-دنبال نمکدون میگردن

۲۱- نمکدون خالی رو پیدا میکنن و چند تا فحش میدن

۲۲-دنبال کیسه ی نمک میگردن و بالاخره پیداش میکنن

۲۳-نمکدون رو پر از نمک میکنن

۲۴-صدای گزارشگر فوتبال رو میشنون و میدون جلوی تلویزین

۲۵-نمکدون رو روی میز میذارن و محو تماشای فوتبال میشن

۲۶-بوی سوختگی رو استشمام میکنن و میدون توی آشپزخونه

۲۷-چند تا فحش میدن و تخم مرغ های

 

سوخته رو توی سطل میریزن

۲۸-توی ماهیتابه روغن و تخم مرغ میریزن

۲۹-با چنگال فلزی تخم مرغ ها رو هم میزنن

۳۰-صدای گل رو از گزارشگر فوتبال میشنون و میدون جلوی تلویزیون

۳۱-سریع بر میگردن توی آشپزخونه

۳۲-تخم مرغهایی که با ذرات تفلن کنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو

توی سطل میریزن

۳۳- ماهیتابه رو میندازن توی سینک

۳۴-دنبال ظروف مسی میگردن

۳۵-قابلمه ی مسی رو روی اجاق میذارن و توش روغن و تخم مرغ میریزن

۳۶- چند دقیقه به تخم مرغ ها زل میزنن

۳۷-یاد نمک میفتن و میرن نمک دون رو از کنار تلویزیون بر میدارن

۳۸-چند ثانیه فوتبال تماشا میکنن

۳۹-یاد غذا میفتن و میدون توی آشپزخونه...

۴۰-روی باقیمانده ی تخم مرغی که توی آشپزخونه پهن شده بود لیز

میخورن

۴۱-چند تا فحش میدن و بلند میشن

۴۲-نمکدون شکسته رو توی سطل میندازن

۴۳-قابلمه رو بر میدارن و بلافاصله ولش میکنن

۴۴-چند تا فحش میدن و انگشتاشون که

 

سوخته رو زیر آب میگیرن

۴۵-به سمت قابلمه میرن و با کمال عصبانیت یه لگد بهش میزنن

۴۶-چند تا فحش میدن و انگشتای پاشونو که درد گرفته میگیرن و لی لی کنان اینور اونور میرن

۴۷-همین لحظه پاشون میره روی نیمروهایی که روی زمین پهن شدن و با نشیمنگاهشون زمین میخورن

۴۸-چند  تا فحش میدن

۴۹-به دستشویی میرن و بعد از چند ماه پاهاشون رو میشورن.

۵۰- با یه تی تمام کثافت کاری ها رو زیر یه کابینت هل میدن ( بالاخره

مامانه پیداش میشه که تمیزشون کنه)(!)

۵۲-میان از در اشپزخونه بیرون برن که پاشون میگیره به همون دیگ مسی و

و باکله میرن تو دیوار

۵۳ـچندتا فحش میدن

۵۴-با عصبانیت دیگ مس رو بر میدارن و از پنجره پرتش میکنن بیرون...

۵۵-صدای یه آخ بلند مياد و صاحب صدا فحش رو ميگيره بهشون اونها هم

هرچي فحش بلدن رو ميكشن به هيكل طرف

۵۶-صداي زنگ در مياد به طرف در ميرن و در رو باز ميكنن.ميبينن يكي هم هيكل رضازاده جلوشون ايستاده و بغل سرش هم يه برامدگي بزرگ چشمك ميزنه...

۵۷-بي خيال نيمرو و هر چي كه هست ميشن و ترجيح ميدن يه چرت

 بخوابن ولي با وجود بادمجون گنده اي كه زير چشمشونه  اين كار خيلي

سخته ...

۵۸-چند تا فحش ميدن

۵۹-به صداي بادي كه توي گوششون ميپيچه توجه نميكنن و ميخوان بخوابن

۶۰- بعد از يه ربع احساس ميكنن بوي گاز توي خونه پيچيده ...

۶۱-چند تا فحش ميدن بلند ميشن و ميرن به آشپزخونه و چراغ رو روشن ميكنن

۶۲- قبل از اينكه چراغ جرقه بزنه فقط ميتونن فحش بدن و يادشون بياد كه گاز رو خاموش نكرده بودن

چون خونه منفجر ميشه و اونا به ملكوت اعلی ميپيوندند ديگه نميتونن چند تا

فحش بدن و حسرت به دلشون ميمونه...

شاد باشین دخترا و تا میتونین به این اوسکلها بخندین

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 17:12  توسط کیوان  |